سيد محمد باقر برقعى
397
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بيابان طلب خدمت مور بكن ، تا كه سليمان باشى * محنت خار بكش تا كه گلستان باشى در بيابان طلب ، تشنه ره زهد ، بپوى * تا كه در ظلمت دل ، چشمهء حيوان باشى غوطه در بحر توكّل زن و انديشه مكن * تا كه چون نوح نبى ، چيره به توفان باشى اى كه اقليم جهان ، زير نگين تو بود * دل بدست آر ، ز هر بنده ، كه سلطان باشى آتش نفس ، فروگير ، كه افرشته شوى * پاى بر ديو هوس كوب ، كه انسان باشى پيش درياى فضيلت ، چه كنى عرض وجود ؟ * اى كه ناچيزتر از قطرهء باران باشى ساز محبت بهار ، باده نيرزد ، مگر ز دست تو خوردن * بهشت ، قدر ندارد ، مگر به پاى تو مردن دواى صحت جانست ، از تو درد شنيدن * نويد راحت عمر است ، با تو عمر ، سپردن نشاط روح فزايد ، دمى كنار تو بودن * نقاب بخت گشايد ، رهى بسوى تو بردن سزد بساز محبّت ، ترا به نغمه ستودن * شود بدست نوازش ، تو را به سينه فشردن محال باد به دمسازى تو مهر گسستن * حرام باد ز « شهنازى » تو عشق ستردن چشمهء دانش اى ديدهء جان ، به روى جانان باش * اى مركب عشق ، رهبر جان باش اى رايت شوق ، اهتزازى كن * وى تيغ اراده تيز و بُران باش اى ذرّه بكوش تا شوى خورشيد * وى قطره در آرزوى طوفان باش اى گلخن كيد و خدعه ، گلشن شو * وى آتش مفسدت گلستان باش پندار هر يمنى ، به يكسو نه * تسليم به آستان يزدان باش از باد غرور پر مكن خيشوم « 1 » * عارى ز ريا و مكر شيطان باش در كسوت آدمى نه انسانى * بر ديو هوس بتاز و انسان باش
--> ( 1 ) - بينى